تبليغاتX
فصل تازه


فصل تازه

 

 

نوشته شده در 88/08/20ساعت 11:31 توسط مجید | |

 

گناهم را نمی دانم ، تقاصم را سبکتر کن

مرا اینگونه آزردن خدا را خوش نمی آید

مرا از غم رهایم کن ، جوابی ده مرا یارا

که اینسان بودن و مردن خدا را خوش نمی آید

بگو جانا گناهم  چیست ، که اینگونه سزاوارم ؟

که هر شب خون دل خوردن خدا را خوش نمی آید

دلی پر درد و آه دارم ، غرور من بها دارد

که آن را زیر پا بردن خدا را خوش نمی آید ...!

 

نوشته شده در 88/08/18ساعت 9:41 توسط مجید | |

 

نوشته شده در 88/08/17ساعت 10:34 توسط مجید | |

 

تا خیالت به سرم می زنه گریم می گیره !!!!

 

 

نوشته شده در 88/08/12ساعت 10:42 توسط مجید | |

 

 

نوشته شده در 88/08/06ساعت 14:55 توسط مجید | |

 

برای چشمان مهربانت می نویسم ، حکایت بی انتهای عشق را

 

تا بدانی ...

 

محبت و عشق را در چشمان تو آغاز کردم ...

 

چشمانم را در نگاه مهربانت غرق می کنم و لبانم ، ذکر عشق را می سراید !!

 

و اکنون ...

 

الفبای عشق من با تو آغاز شد و بر لوح قلبم ، واژه ی " دوستت دارم " ، حک گردید .

 

تنها برای قلب پر مهر تو می نویسم ...

 

که عشق  بی انتهای زندگی ام هستی !!

 

می خواهم این بار برای تو بنویسم ...

 

فارغ از تمام دلتنگیها و تنهاییها ، با کلماتی مملو از عشق و احساس ...

 

می خواهم برایت بگویم ...

 

بگویم که هستم ...

 

که همسفر جاده ی بی انتهای عشق تو خواهم بود !!

 

به چشمانم نگاه کن ...

 

و شوق همسفر بودن را با کوله باری از عشق و امید ...

 

در آن دریاب ...

 

نوشته شده در 88/08/04ساعت 9:12 توسط مجید | |

 

من تمام بی کسی هایم را قامت بسته ام و در طولانی ترین سجده اندوه به اندازه همه نبودنهایت اشک می ریزم و به بلندای یلدای فراقت با آهی از عمق قلب هزارپاره ام ، کابوس نبودنت را خاکستر می کنم ...!!!!!!

بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود ،

وقتی نیستی دلتنگی هایم را قاب می کنم .

لحظه لحظه غروبی را که نیز دلتنگ تو و چشمان بارانی ات می شوم ، قاب می کنم تا وقتی آمدی نشانت دهم که شاید دیگر تنهایم نگذاری ....!

تو که می آیی پنجره ای باز می شود ، پرده بی رنگ دلتنگی کنار می رود ، آرام آرام میان جانم خانه می کنی و چه ساده همسایه دلم می شوی ،

حال من و ستاره ها دلتنگ تو هستیم ....!!!!

آه که ای کاش همه رویاها به حقیقت می پیوست ...

کاش آن پنجره در عالم خواب نبود ...

کاش مال من شوی... 

 

 

نوشته شده در 88/07/13ساعت 12:33 توسط مجید | |

 

و راه عريان است

خالي از تمام دغدغه هاي روز مره

خالي از هنوز و هميشه

خالي از تمام من هاي بي تو

از شب گريه هاي دختر ترشيده همسايه

از بي قراري هاي پيرمردي كه گاوش ديروز مرد

 

نوشته شده در 88/07/11ساعت 15:16 توسط مجید | |

نوشته شده در 88/07/06ساعت 17:38 توسط مجید | |

 

نوشته شده در 88/07/02ساعت 11:9 توسط مجید | |

 

برای کسی که می داند و نمی داند ....

رفتي و مرا با دلتنگي هايم تنها گذاشتي !

رفتي ٬ در فصلي که تنها اميدم خدا بود و ترانه و تو

تو که دستهايت سايه باني بود بر بي کسي هاي من ...

تو که گمان مي کردم از تبار آسماني و دلتنگي هايم را در مي يابي

تو که گمان مي کردم ساده اي و سادگي ام را باور داري 

و افسوس که حتي نمي خواستي هم قسم باشي ...

افسوس رفتي ... ساده ،

ساده مثل دلتنگي هاي من و حتي ساده مثل سادگي هايم !

من ماندم و يک عمر خاطره و حتي باور نکردم اين بريدن را

کاش کمي از آنچه که در باورم بودي ، در باورت خانه داشتم !

کاش مي فهميدي صداقتي را که در حرفم بود و در نگاهت نبود !

رفتي و گريه هايم را نديدي و حتي نفهميدي من تنها کسي بودم که ....

قصه به پايان رسيد و من هنوز در اين خيالم که چرا به تو دل بستم

و چرا تو به اين سادگي از من دل بريدي ؟!!

که چرا تو از راه رسيدي و بانوي تک تک اين ترانه ها شدي ؟!!

ترانه ها يي که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط برای تو بود ...

برای تو که سادگي ام را باور نکردي !

گناهت را مي بخشم !

مي بخشمت که از من دل بريدي ...

و حتي نديدي که بي تو چه بر سر اين ترانه ها مي آيد  !

 تو که اعتنا نکردي به حرمت ترانه هايي که تنها سهم من از چشمانت بود !

به حرمت آن شاخه ي گل سرخ که لاي دفتر ترانه هايم خشک شد !

قصه به پايان رسيد ....

و من همچنان در خيال چشمان سياه تو هستم که ساده فريبم داد !

قصه به پايان رسيد و من هنوز بي عشق تو از تمام روياها دلگيرم .....

 

نوشته شده در 88/07/02ساعت 10:37 توسط مجید | |

 

به انتظارت خواهم ماند . . .  

                   تا ابد

برای همیشه

زیرا می دانم بسوی من باز خواهی گشت    

 پس                                   

  با همه تلخی این انتظار را          

تحمل می کنم .         

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 17:44 توسط مجید | |

 

تنها این اجازه برایم کافیست که

دوستت داشته باشم و به انتظارت بنشینم

آن وقت

               ـ هر چه دلتنگی و دلواپسی داری ـ

                                                              مال من

آن وقت

              ـ هر چه تنهایی داری ـ

                                                             مال من

چه فرق می کند ؟...!

من که تمام وجودم تنهاست

دیگر چه فرق می کند؟...!

چقدر تنهایی؟...!

در عوض

تو آسوده می شوی

و فکر می کنم

                   معنی عشق همین باشد...

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 11:54 توسط مجید | |

 

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 11:37 توسط مجید | |

 

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 11:37 توسط مجید | |

 

این آخرین نامه ای است که برایت می نویسم .

آخرین نامه از دردها و گلایه ها و عاشقانه ها .

اگر باز هم نامه ام را کنار تمام نامه های خوانده نشده بیندازی ٬

این آخرین نگاهی است که در نگاهت می دوزم ....

اگر باز هم نگاهت را از من برگیری ٬ فراموشت می کنم ...

فراموشت می کنم چون خسته ام

از خودم

از تو

از عشق

 

نوشته شده در 88/07/01ساعت 10:6 توسط مجید | |

 

من از هوای عشق تو

دل بکنم یا نکنم ؟؟؟؟........

 

نوشته شده در 88/06/31ساعت 9:35 توسط مجید | |

 

هرگز دلهره ی این را نداشته ام که مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند ،

زیرا نه به خودم اهمیت می دهم که وسوسه ی آن را داشته باشم که مرا درست

بشناسند و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و

خواهند یافت ،

و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم نه نظرشان .

 

 

نوشته شده در 88/06/24ساعت 10:32 توسط مجید | |

نوشته شده در 88/06/24ساعت 9:29 توسط مجید | |

 

دیگر چه بگویم...؟

 مشت می‌کوبم بر در

 پنجه می‌سایم بر پنجره‌ها

من دچار خفقانم، خفقان...!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چیز ...

 بگذارید هواری بزنم ...

آآآآآآی...! با شما هستم...! این درها را باز کنید...!

من به دنبال فضایی می‌گردم، لب بامی، سر کوهی، دل صحرایی که در

آنجا نفسی تازه کنم...

 آه! می‌خواهم فریاد بلندی بکشم که صدایم به شما هم برسد...

 من هوارم را سر خواهم داد، چاره درد مرا باید این داد کند...

 

نوشته شده در 88/06/23ساعت 9:24 توسط مجید | |

 

اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم

و یا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم

اگر از دست من در خلوت خود گریه ای کردی

اگر بد بودم و هرگز به روی خود نیاوردی

اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم

برای دیگران سبز و برای تو خزان بودم

اگر زخمی چشیدی گاه گاهی از زبان من

اگر آزرده خاطر گشتی از لحن بیان من

مرا ببخش ..................................

 

نوشته شده در 88/06/12ساعت 12:14 توسط مجید | |

نوشته شده در 88/06/12ساعت 11:15 توسط مجید | |

 

تو مثل عظمت يك عشق و مانند يك لبخند زيبا هميشه در نگاهم مي ماني...

تو زيباترين تابلوي آفرينشي...

شانه هايت تكيه گاه گريه هاي من است و چشمانت چراغ شبهايم ...

و من در غريبانه ترين لحظه هاي تنهايي خويش ، چشمانم را به تو خواهم بخشيد ...

تا هيچگاه به پاكي عشقمان شك نكني...

 

نوشته شده در 88/06/11ساعت 15:47 توسط مجید | |

نوشته شده در 88/06/11ساعت 15:45 توسط مجید | |

 

من او را رها کردم ...

 چقدر سخت است عزیزترینت را رها کنی

اما من آنقدر او را دوست دارم که او را رها می خواهم

رها از تمامی زنجیرها و بندها  ....

                              هر چند او هیچگاه در بند من گرفتار نبود

هیچگاه برای همیشه بودن با او برای او بندی نساختم

اما...

او در بند خود گرفتار بود

ای کاش او از خود رها شود ...

همانگونه که من با او از خود رها شدم ....

 

 

نوشته شده در 88/06/11ساعت 15:3 توسط مجید | |

 

و چه سخت در انتظار فرداها ، بی فردا شدم

و چه تنها در انتظار با هم بودنها ، بی کس شدم

و چه آسان درد فراق درد جانم شد .....

 

نوشته شده در 88/06/08ساعت 9:47 توسط مجید | |

 

 

نوشته شده در 88/06/07ساعت 10:35 توسط مجید | |

 

مدتی است مرده ام ، جسمم دارد می پوسد

و روحم گرفتار زمین و زمینیان .

امیدوارم بتوانم از بند رهایش کنم

و به زودی به خانه ی قبلی ام برگردم ....

 

نوشته شده در 88/06/04ساعت 9:14 توسط مجید | |

 

شبانگاه به رويايت راه می يابم

کسی مرا نخواهد ديد....

در را باز بگذار....

 

نوشته شده در 88/05/20ساعت 11:12 توسط مجید | |

 

مست کدام باده ای

که اینگونه می تازی

بر چشمهای عقیم حوا؟

در بستر کدام فاحشه خفته ای

که اینگونه

می دری پوستین نازک اندامم را؟


شنیده ام

خدا را هم فروخته ای

به بوسه ای آتشین از کام ِ  ابلیس

و روی پیشانیت

با سنگهای گداخته ی دوزخ تن

نام آدم را نگاشته ای!


کویر* می گوید:

"هرکه هنوز آدم است

هبوط را دردناکانه حس می کند"


هبوط که هیچ

تو

سقوط را هم حس نکردی...

حالا بگو

هنوز هم ادعای آدمیت می کنی آدم؟!

 

نوشته شده در 88/05/15ساعت 12:22 توسط مجید | |


:قالبساز: :بهاربیست:

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس