تبليغاتX
به وبلاگ من خوش آمدید در صورت هر گونه مشکل لطفا در بخش نظرات بنویسید یا با شماره 09329237392 تماس بگیرید امیدوارم از مطالب موجود در سایت خوشتان آمده باشد با تشکر از شما به خاطر بازدید از سایت language="JavaScript1.2"> //This script has been come from http://JAVA-MO.blogfa.com
< //if NS6 if (window.sidebar){ document.onmousedown=disableselect document.onclick=reEnable } فصل تازه
فصل تازه
 

چقدر این مرد چتر به دست شبیه من است ...

که ایستاده ام و رفتنت را تماشا می کنم ...

ساده نیست ها ...

ولی گریه نمی کنم ...

آخر تو پریشان اشکهای من می شوی ...

پس نه ! من فقط منتظرت می مانم ...

با بغضی که نمی شکند ...

روزی می رسی و این بغض می شکند ...

برای برگشتنت ...

می شود بغض شادی ...

باور کن ...

من ایمان دارم که روزی به من می رسی ...

لطف کن وقتی برگشتی لبخند بزن ...

دلم برای خنده هایت تنگ می شود ...

برای اشکهایت ...

برای آرزوهایمان ...

برای خاطره هایمان ...

می خواهم از تو ابدیت بسازم ...

 

 

2 نوشته شده در  88/04/14ساعت 10:22  توسط مجید | 
 

هيچ كس ...

آنگاه كه تنها تو را وعده ي مهر مي دادم ،

ديگر هيچ جاني را بهايي نبود ...

و نيست !

معنا شدن ثانيه ها در توست ...

پيمانها را شكستن بهانه است ...

بهانه ي تو و نداشتنت !!!

 

 

2 نوشته شده در  88/04/13ساعت 9:15  توسط مجید | 
 

غنچه‌ی پر پر من، گل من

من اما هنوز می خواهم بدانم در آن لحظه‌های دردناک که زندگی درون سینه‌ات پرپر می‌زد به چه فکر می‌کردی ؟

و چشمانت...

آن روشنای مهر و عشق به کجا خیره مانده بود ؟

به ابرهای تیره‌ی خشم و نفرت و بی عدالتی که به سویت می‌آمدند

یا به رنگین کمانی که لابلای پلک هایت  مهربانی و عشق و آزادی را نقش می زدند؟

مگر تو چه کرده بودی ندا ؟

که بی‌قلب ، پروانه‌های گلگون عشق را در درون سینه‌ی پر مهرت گردن زد؟

به من بگو ندا آن هنگام به چه می اندیشیدی؟

به بارش گلبرگهای رنگین چشمهای خواهرانت یا توفان شکوفه در نگاه برادرهایت؟

 به چه می‌اندیشیدی ندا ؟

به نرمه بالهای تُرد پروانه‌ای که هنوز بر سر انگشتانت بود ؟

به چه ؟

تو که جز عشق و مهربانی و آزادی کلامی نگفته بودی ...

بگو ، بگو ، به چه فکر می‌کردی؟

تو که جز آزادی واژه‌ای دیگر بر زبان و ذهن نداشتی ...

بگو ، به چه فکر می‌کردی؟

تو که معنای کینه را نمی‌دانستی ...

فقط مهر و دوستی را می‌شناختی ...

پرنده‌ی کوچک من ، پرنده‌ی بال و پَر شکسته‌ام ، گنجشکک سر بریده‌ام ، مرا و ما را می‌بینی؟

مرا که قطره اشکی شده‌ام برای تو ...

من شرمنده چشمان توام ...

ندا....

سلام مرا به آزادی برسان...

ندا با تمام وجود دوستت دارم ...

سکوت تو فریاد همه ماست ...

کاش هیچوقت این ۲۲ خرداد نمی رسید ...

کاش نمی رفتی بیرون ...

کاش کسی ظالم نبود ...

کاش و فقط کاش ...

کاش من می مردم ...

 

 

2 نوشته شده در  88/04/10ساعت 12:51  توسط مجید | 
 

دلت وقتی که تنها شد

سرود مهربانی با کدامین خسته خواهی خواند

و لبهایت کدامین تشنه را سیراب خواهد کرد

نگاهت را به چشمان چه کس از شوق خواهی دوخت

؟

؟

؟

 

2 نوشته شده در  88/04/09ساعت 10:13  توسط مجید | 
 

گرگها خوب بدانند در این ایل غریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شدند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

 آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریایی و چشمان تری هست هنوز...

 

2 نوشته شده در  88/04/08ساعت 17:51  توسط مجید | 
 

كاش وقت رفتن چشمانت را مي بستي

                                 آخرين نگاهت جانم را مي سوزاند...

چشمهای ندا چه میگویند ؟

 

2 نوشته شده در  88/04/08ساعت 17:14  توسط مجید | 
 

"فردا روز بزرگیه.شاید فردا کشته شوم".

آمدم که بگویم زنده ام ولی خواهرم کشته شد...

آمدم بگویم که خواهرم در دستان دوستانش مرد ....

آمدم بگویم که خواهرم آرزوهایی بزرگ داشت ...

آمدم بگویم که خواهرم که کشته شد سرش به تنش می ارزید ...

که مثل من دوست داشت روزی موهایش را به دست باد بسپارد .....

که مثل من "فروغ" می خواند و دلش میخواست آزاد زندگی کند و برابر ....

و دلش می خواست سرش را بالا بگیرد و بگوید:" ایرانیم"....

و دلش می خواست روزی عاشق مردی شود که موهای آشفته دارد ...

و دلش می خواست دختری داشته باشد که گیسوانش را ببافد و برایش در گهواره لالایی بخواند....

خواهرم مرد از بس که جان ندارد....

خواهرم مرد از بس که ظلم پایانی ندارد....

خواهرم مرد از بس که زندگی را دوست داشت....  

و خواهرم مرد از بس که مردم را عاشقانه دوست داشت.

خواهر عزیزم کاش وقت رفتن چشمانت را می بستی...

آخر آخرین نگاهت جانم را می سوزاند....

خواهرکم بخواب...

آخرین خوابت شیرین...

 

 

2 نوشته شده در  88/04/04ساعت 14:1  توسط مجید | 
 

 

2 نوشته شده در  88/04/02ساعت 16:48  توسط مجید | 
 

خاطرم نیست تو از بارانی

یا که از نسل نسیم !

هر چه هستی گذرا نیست

هوایت !

بویت!

فقط آهسته بگو

با دلم می مانی ؟

 

2 نوشته شده در  88/03/19ساعت 9:46  توسط مجید | 
 

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام.....آرام  ... باورت می شود ؟

دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ....

 

2 نوشته شده در  88/02/30ساعت 10:31  توسط مجید | 
 

پیش از آنکه تو را ببینم و با تو همسفر جادهای زندگی شوم ....

پیش از آنکه تو بیایی و مرا از حال و هوای دل گرفته ام رها کنی ، معنی واقعی عشق را نمی دانستم و عشق برایم بی معنا بود .....

پیش از آنکه تو بیایی قلب من بازیچه ای بیش نبود ....

روزی صدها بار می شکست و آرزوی یک لحظه تنهایی می کرد !

عزیزم تو آمدی و هوای قلبم را بهاری کردی ...

تو را برای همیشه لایق قلبم می دانم !

عشق را با تو شناختم ای یار همیشه وفادارم ...

همیشه ماندگارم !

تو یک عشق جاودانه ای ...

عشقی که هیچگاه نمی میرد و نمی سوزاند قلبم را !

پیش از آنکه تو بیایی آرزوی تو را داشتم ...

روزی صدها بار تو را از خدا می خواستم !

تو آمدی با عشق ...

آمدی هدیه کردی به من محبتهایت را و قلبم را عاشق قلب مهربانت کردی !

هر چه بخواهم از خوبیهای تو بگویم نمی توانم ...

تو بهترینی عزیزم....

تویی عزیز دلم .....

تو یعنی عشق یک عشق بی پایان .......

چه صفایی دارد این زندگی با تو ....

چه لذتی دارد لحظه های عاشقی در کنار تو ....

چقدر تو مهربانی ....

حالا که عشق را با تو شناخته ام بگذار بگویم که عاشقت شده ام ...

حالا که معنای دوست داشتن را به من یاد دادی بگذار بگویم که دوست دارم.....

حالا که زندگی تنها با تو شیرین است بگذار بگویم بدون تو هرگز نمی توانم .....

هیچوقت تنهایت نمی گذارم ....

با تو می مانم تا لحظه ای که در این دنیا مهمانم!

عشق را با تو شناختم

عشق را تنها با تو می خواهم....

 

 

 

2 نوشته شده در  88/02/08ساعت 9:54  توسط مجید | 
 

تو را دوست نمي دارم ، نه تو را دوست نمي دارم

ولي هنوز غم و اندوه فراوان قلبم را مي فشارد و بر آسماني كه در بالاي سر تو جا دارد و ستارگان ساكت و آرام آن كه از ديدن تو شادمان به نظر مي رسند رشك مي برم .

تو را دوست نمي دارم ولي نمي دانم به كدام علت آنچه را كه نسبت به من روا داشته اي در نظر من پسنديده جلوه مي كند

هنگامي كه در گوشه انزوا افسرده نشسته ام آهي سرد از سينه ام بيرون مي آورم ، چون مي دانم هيچ كدام از آنهايي را كه دوست مي دارم مانند تو نيستند .

تو را دوست نمي دارم ، ولي نيمه شب ديده مي گشايم به ياد چشمهاي تو كه فروغ آن اعماق روح را منور مي سازد ،

به آسمان مي نگرم ،

مي دانم تو را دوست نمي دارم ،

ولي افسوس.....

ديگران به دل دردمند و گرفتار من مي خندند ، اكثر اوقات مي بينم كه تبسم كنان از كنارم مي گذرند ، مي داني كه چرا لبخند مي زنند ؟

چون مرا مي بينند به جايي كه تو هستي خيره خيره مي نگرم .

 

2 نوشته شده در  88/01/08ساعت 12:50  توسط مجید | 
 

سراغم را نمیگیری

چه شد؟؟؟افتادم از چشمت؟؟؟

منم فانوسه لبخندت...

غرورت...گریه ات...خشمت...

اسیرم...خسته ام...سیرم...

مرا دریاب میمیرم...

 

2 نوشته شده در  87/12/20ساعت 17:22  توسط مجید | 
 

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

به دست اشکهایم می سپارم .....

تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

نه به آن مفتی که تو خریدی ......

به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!!

 

2 نوشته شده در  87/12/01ساعت 13:38  توسط مجید | 
 

در آغوشم بگير بگذار براي آخرين بار گرمي دستت را حس كنم

و مرا ببوس تا با هر بوسه ات به آسمان پرواز كنم

نگاهم كن و التماسم را در چشمانم بخوان

قلبم به پايت افتاده است نرو

لرزش دستانم و سستي قدمهايم را نظاره كن

تنها تو را مي خواهم بگذار دوباره در نگاهت غرق شوم

و بگذار دوباره در آغوشت به خواب روم

نرو.....

نگذار دوباره تنها شوم....

 

2 نوشته شده در  87/11/10ساعت 11:7  توسط مجید | 
 

بوي خوش بي وفايي..............................

سلامي به زيبايي انتظار و به وسعت سكوت................

مي نويسم....

آري مي نويسم تنها به ياد او و براي او ... مي نويسم به ياد روزهاي شيرين انتظار ، به ياد لحظه هاي فراق و چشمان منتظر...................................................................................

مي نويسم به ياد او كه عشق را در نهان خانه ي جانم گذاشت و واژه ي شيرين انتظار را به من آموخت .

به راستي كه انتظار چه زيباست ...چه زيباست آن چشماني كه هر شب چشم به راه معشوق مي ماند و چه پاك و مقدس است آن دلي كه هر لحظه براي معشوق
مي تپد . زندگي آن لحظه اي است كه منتظر ، خود را در زير سايه ي معشوق بيابد ، معشوقي كه تمام هستي ام تنها با وجود او معنا پيدا مي كرد .

معشوقي كه نام قشنگش كبوتر دلم را ديوانه وار به شوق پرواز در مي آورد .

بگو..............

از چه فرار مي کني ؟

ازخودت يا از فردا و يا از خاطره اي به نام مهتاب....!؟

نگريز !!!

از هيچکدام نمي توان گريخت . 

 

2 نوشته شده در  87/11/07ساعت 14:39  توسط مجید | 
 

از من تا تو

همانقدر فاصله است

که از عشق تا من 

 

2 نوشته شده در  87/11/06ساعت 14:32  توسط مجید | 
 

من گرفتار سنگینی سکوتی هستم که گویا قبل از هر فریادی لازم است

 

 

2 نوشته شده در  87/10/16ساعت 10:33  توسط مجید | 
 

خواستم زندگی کنم راهم را بستند ..

خواستم ستايش کنم گفتند خرافات است ..

خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است ..

گريستم گفتند بهانه است ..

خنديدم گفتند ديوانه است ..

دنيا را نگه داريد ، می خواهم پياده شوم ..

 

                                                                   ( دکتر شريتی )

 

2 نوشته شده در  87/10/14ساعت 10:50  توسط مجید | 
 

قصه غصه ما

تو در آن رخت سپيد ، با دو صد عشق و اميد

عازم خانه بختت شده اي

همه جا هلهله و شادي و شور                                       

همه جا غرق به نور

دست زيباي تو در دست دگري است

و دل تنگ من از غصه چو يک کاسه خون

از کنارم چو غريبان دگر مي گذري ، خوش و بش مي کني و مي پرسي که

 چرا غمگيني؟

و به چه مي انديشي؟!

تو بگو اي همه هستي تو بگو

تو بگو ؛ اي که عروس دگراني ؟ تو بگو ؟

تو بگو ؛ من به چه مي انديشم و چرا غمگينم ؟!...

 

 

2 نوشته شده در  87/10/05ساعت 13:26  توسط مجید | 
 

 

2 نوشته شده در  87/10/01ساعت 9:21  توسط مجید | 
 

من نه عاشق هستم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم هستم

و یک حس غریب که به صد عشق و هوس می ارزد .

 

 

2 نوشته شده در  87/09/23ساعت 9:8  توسط مجید | 
 

آنقدر مستم که از چشمم شراب آید برون !!!!

                                                  

 

 

 

2 نوشته شده در  87/09/18ساعت 18:52  توسط مجید | 
 

خواهم آمد امشب..

یادت نرود..

باز بگذار کمی پنجره را ..

و بمان بیدار ..

یادت نرود! ..

می رسم تا دم آن لحظه که اسمم آرام..

بر لبت می خندد..

و همان دم که سکوت..

با صدای ساعت می رقصد..

می تپد قلبت در ثانیه ها..

شعر سهراب بخوان..

تا بیاید ماه بالای سر ِ تنهایی..

چشمهایت را برایم خیس بگذار..

و یادت نرود..

خواهم آمد امشب

 

 

 

2 نوشته شده در  87/09/13ساعت 14:59  توسط مجید | 
 

 

2 نوشته شده در  87/09/09ساعت 8:9  توسط مجید | 
 

 

2 نوشته شده در  87/08/29ساعت 8:42  توسط مجید | 
 

کسی این روزها میمیرد

و تو چه زیبا

نزدیکی های خانه ام

هلهله میکشی ،

بگذار این مرگ ، مرگ ِ دچار شدن باشد ،

مرگ ِ دچار شدن تو به او ،

مرگ دچار شدن تو به هر کس . . .

 

 

2 نوشته شده در  87/08/29ساعت 8:41  توسط مجید | 
 

 

2 نوشته شده در  87/08/15ساعت 14:25  توسط مجید | 
 

چه احساسی داشتی

وقتی دختر باکره ای رو در آغوش گرفته بودی و به دست نخوردگیه اندامش فکر می کردی؟

و بعد چه احساسی داشتی

وقتی که با وجود اون ارضا شده بودی و حالا اون دلش می خواست باهات حرف بزنه!

و تو انقدر خسته بودی که به خواب رفته بودی...

 

 

2 نوشته شده در  87/08/15ساعت 8:19  توسط مجید | 
 

 

چه احمقانه بود تضاد خواسته هامون!

تلاش من برای کاشتن یه احساس تو سینه ات

و تلاش تو برای برداشتن یه مانع برای عریانیه سینه ام...

 

 

2 نوشته شده در  87/08/15ساعت 8:17  توسط مجید | 
td style="border-right: 1px solid #3c3c3c; border-top-width: 1px; border-bottom: 1px solid #3c3c3c; background-color: #000000;line-height: 150%;FILTER: progid:DXImageTransform.Microsoft.Gradient(StartColorStr=#000000, EndColorStr=#272727, GradientType=0);" height="50" align="center" > صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
 
درباره وبلاگ
چه امروزی
چه فردائی
چه فرقی داره تنهائی
به داد دل برس ای یار
اگه دلواپس مائی
نه امروزی
نه دیروزی
مثل نفس
تو هر روزی

نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
پیوندها
یادداشتهای زنی که همسرش را دوست ندارد
  فاحشه باکره
  دختر پرسپولیسی
  پسری که عاشق زنی شوهردار بود
  كاربران حاضر در سايت : نفر

http://لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 
p align="center">
SCRIPT language=javascript> msg = "welcome to blog http://mohandes-computer.blogfa.com "; msg = "..." + msg;pos = 0; function scrollMSG() { document.title = msg.substring(pos, msg.length) + msg.substring(0, pos); pos++; if (pos > msg.length) pos = 0 window.setTimeout("scrollMSG()",200); } scrollMSG(); FallT Example Page

Effect on/off

*
*
*
*
*
*
*
var x,y var kern=20 var flag=0 var message=" MY HEART : I FEAR TO BE FORGOTTEN !!" message=message.split("") var xpos=new Array() for (i=0;i=1; i--) { xpos[i]=xpos[i-1]+kern ypos[i]=ypos[i-1] } xpos[0]=x+kern ypos[0]=y for (i=0; i src="http://www.irib.ir/amouzesh/koodak/snd/goldendreams.mid" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">

Powered by : amuzashi.blogfa.com/